اعلان
مطالب برگزیده

 

  مادر ، نجوای عاشقانه یک دانشجو
61747 :تعداد بازدید ۱۳۹۰ چهارشنبه ۴ خرداد :تاریخ
   

مادر ، نجوای عاشقانه یک دانشجو

دل نوشته ی یک دانشجو

مادر

چگونه از تو بنویسم الهه عشق من؟



می گویم الهه چون بسان تو خداوند صنمی نیافریده چنین ستودنی



می گویم الهه چون بسان تو صنمی نیست که تنها گناهش درخشش لبخندش باشد



می گویم الهه چون بسان تو صنمی نیست تا به هنگامه ی دعا آن چنان نورانی شود که حتی فرشتگان را به رشک آورد.



می گویم الهه آخر تنها تو هستی که از باران مهربان تری.



بامداد دیروز دیدم که حتی خورشید صبحش را با درخشش تبسم های تو آغاز کرده بود و به پرستو ها می گفت:به کلبه او بروید،به روی طاقچه اتاقش بنشینید و او را بنگرید.به شما خواهد خندیدچون بسان تو الهه ای نیست.



می گویم الهه من خود بارها دیده ام که نوازش دستانت به هر بی جانی نفسی دوباره می بخشید .آه به من چنین اخم می کنی ؟حتی خود می دانی که گره خوردن ابروانت ترا شکوهمند تر می کند.



هیچ سفالگری نتوانسته چنین مجسمه ای پرغرور بسازد .چنین محکم حتی طوفان های خشمگین نیز نمی توانند تر ابشکند.اما اشکهای محبوبه ی شب ترا شکست.تو می گفتی :چرا محبوبه همواره تنهاست؟ و می گریستی.



هر گز از خاطر نمی برم آن روز که روی سبزه های باغ آرمیده بودی.



و من ترا می نگریستم. شاید ساعت های متمادی ترا می نگریستم . پرسیدم :به چه می اندیشی ؟ و تو پاسخ دادی :سبزه های در گوشم نجوا می کنند که نیلوفر عاشق مرداب شده است!من گفتم مرداب !آخر مرداب چه دارد که نیلوفر عاشق اوست؟ و تو با لبخندی ژرف گفتی :مرداب هر گز به درنا ها اعتنایی نمی کند من بارها به چشم خود دیده ام که درنا ها مرداب را می بوسند اما عاشق نیلوفر است.



و تو باز سکوت کردی و سبزه ها در گوش تو پچ پچ می کردند و تو مستانه می خندیدی و من تنها به این
می اندیشیدم که چطور طره ای از خرمن طلایی موهایت را بدزدم و با خود ببرم!

تحریر:مریم صفری

ابر واژه ها

| مریم صفری  | | دل نوشته  |
 

مطالب مرتبط


نظرات این مطلب
بخش نظر

       
    :نام  
    :ایمیل  
    :نظر  
  :امتیاز