اعلان
مطالب برگزیده

 

  خاطرات اردوی جهادی یک دانشجو
60881 :تعداد بازدید ۱۳۹۰ جمعه ۶ خرداد :تاریخ
   

خاطرات اردوی جهادی یک دانشجو

ارسال شده توسط آقای مهدی افروغ از آموزش عالی غزالی قزوین

پله تپه پیاز میخ کله آباد

قول و قرارهامون رو گذاشتیم تا از عید و دید و بازدید و تفریح و استراحت بگذریم و بریم مستندی تهیه کنیم از آدمهایی که به دلیلی از عید و تفریح و استراحتشون گذشته بودن.

بچه های دانشگاه امیرکبیر برای آموزش بچه های روستایی، که از کمترین امکانات برای درس خوندن بهره می بردن، رفته بودن ایلام؛ روستای پیاز آباد و پله کبود. بنا بود توی درس و مشق و کنکور و مسائل فرهنگی و این حرفها کاری بکنن.

بزار از همین اول تکلیف خودمون رو روشن کنیم، قرار نیست احساساتی بشیم. مثل مستندهایی که همه ی شما از تلوزیون دیدید و قصد دارن شما رو احساساتی کنن تا یک روز شما هم برید و کاری بکنید. یا اینکه بهتون القا کنن که این آدمهایی که می رن و توی این برنامه های جهادی شرکت می کنن آدمهایی از جنس خدا هستن و با ماها تومنی صدتومن فرق می کنن. آره. احساسات بی احساسات. محکم. روون. خوب. اینطوری بهتره. اینجا هیشکی قهرمان نیست.



بنا بود یک هفته اونجا باشیم. آره، رفتیم و سه روز بیشتر تحمل نکردیم. نکردم. آب و هوا، شرایط سخت و زندگی بی امکانات نبود که باعث شد تحمل نکنم، چون اصلا اونجا همه چیز خوب بود و ما هم خیلی راحت داشتیم زندگی می کردیم. مشکلمون کارگردان بود، آدمی که خودش خودش رو انتخاب کرده بود و به گروه اهمیتی نمی داد و از همه مهمتر اینکه اصلا روی حرفهایی که قبل از سفر گفته شد و گفت، نایستاد.


از گروه مستند جدا شدیم و به گروه فرهنگی ملحق شدیم. من محمد و حسن.

اونجا با مَمَرضا، سعید، آرمان و امیرحسین و پسری که نه می رفت بیرون و نه می نشست، آشناشدیم. وهمینطور پسری که دستهاش رو می گذاشت کنار گوشِت و فریاد میزد: " آآآآآآآ...".

داشت ممدحسین رو یادم میرفت، پسر معصومی که انقدر منو دوست داشت که اگر سعید دستم رو میگرفت سریع و بدون هیچ حرفی با دوتا دستش خفش می کرد؛ خیلی جدی. تا بهش نشون بده که همه ی-من ماله اونه.

چندتا دختر هم بودن.

... ها؟! ...گوشات تیز شد؟! ... بچه بودن! کوچیکشون با کتاب کتکم می زد، بدون وقفه، تا اینکه مَمَدحسن می تونست از من جداش کنه، چهار سالش بود. بزرگتره هفت سالش بود. موهام رو میگرفت و می کشید. بزرگ بزرگشون از دور نگاه می کرد، شاید سیزده سالش بود اما بیست ساله نشون می داد. اونجا کلا همینطوری بود. منظورم آدمهاشه، همه خیلی بزرگتر از سنشون نشون می دادن.

ناراحت بودم که چرا زودتر به فکر نیافتادم تا از گروه مستند جدا بشم و از صفرم با بودن در کنار این بچه ها لذت ببرم. از بچگی (و فقط بچگی) با اینجور فضاها آشنا بودم چون زمان بچگی بابا می بردمون دهاتهایی که فامیلامون اونجا بودن. اونجاها هم بچه ها همین رفتارهایی رو داشتن که این بچه از خودشون نشون می دادن. همون موقع هم به من و خانوادم از دید دهاتی به شهری نگاه می شد؛ و حالا اینجا هم همینطوری نگاه می شد. اما خیلی دوستانه و محترمانه.

سه روزی که با کارگردان مستند بودیم مثل یک هفته زندگی در شرایط سخت برامون گذشت. البته شرایط سخت از نظر روحی.(اگه می خواهید بدونید شرایط سخت یعنی چی از پدراتون که تو ارتش بودن بپرسید تا بفهمید یعنی چی!)

سه روزی که تو قسمت فرهنگی بودیم مثل یک بعدازظهر قشنگ بود که هیچ وقت تا اون موقع ندیده بودم و هیچ وقت هم نخواهم دید(بعد از این) اما تا آخر عمر با من خواهد بود.



نون بیار کباب ببر، نقاشی، هفت سنگ، داستان خوانی با صدای بلند، فوتبال، سُرود، بقل و بوس و دوستت دارم از کارهایی بود که اون سه روز انجام می دادیم.

با مَمَرضا شریکی نقاشی هاش رو رنگ می کردم. برای همه هواپیما درست می کردم. برای همه داستان با صدای بلند می خوندم. البته به شرطی که ممدحسن دستش رو میزاشت جایی که من باید بخونم و خط رو دنبال میکرد. دستوره خودش بود. اگر اطاعت نمی کردم با اون صورت چاق و تُپلش و لبهای کوچیک و غنچه ایش همراه با لهجه ی کُردی شروع میکرد یکچیزهایی رو با جیغ بلغور کردن که البته من نمی فهمیدم و هیچکس هم جرات نمی کرد ترجمه کنه اما کلا منظورش این بود که "بزار من دستم رو بزارم اونجایی که تو باید بخونی" من اینطور ترجمه می کردم، شما هم اینطور ترجمه کنید.

زدنه بچه ها با توپ برای پیروزی در هفت سنگ، با امیرحسین بود. پاس دادن به همه توی فوتبال، با من. باختن الکی تو نون بیار کباب ببر، با من. پخش نه-منصفانه ی برچسب های ستاره ای و شکلک های حیوانات، با من. دوستت دارم و عاشقتم و از اینجا نرو، با ممرضا و سعید و ممدحسین. و نگاه دوستانه و مهربان به آرمان و امیرحسین، با من. فریاد زدن و خوندن شعرِ "ای ایران ای مرز پر گهر" با بچه ها و بالا و پایین کردن دست به شکل فرمالیته با من. و درست کردن کاغذهایی که خودم هم نمی دونم چی بودن با هممون. این وسط ممرضا و سعید وقت کردن یکم سرما بِدن بخورم. خوش مزه بود اما تا وقتی به تهران نرسیدم نتونستم درست بفهمم چه سرماخوردگیه درست و حسابی ای بود.

همه با هم ... با صدای بلند: " ای ایران ای مرز پر گهر".

شاید بخواهی یک خاطره ی عجیب بشنویی، خاطره ای که نه می شه گفت خاطره ای خوب بود و نه می شه گفت خاطره ای بده بود. اصلا بزار شَرّش رو بکنم. اینی که می خواهم بگم اصلا خاطره نیست. یکچیزیه که فقط می خواهم بگم. همین.

تویی و محمد و محمدعلی(همون محمد درسته، ولی چون با اونیکی محمد اشتباه می شد بهش می گفتیم محمدعلی و در واقع ممدعلی. ممدعسگر و ممدپوریا هم صداش می کردیم. اصلا بزار راستش رو بگم؛ هرچی که دلمون می خواست صداش می کردیم)، و حسن و محسن پسره روستایی که کمی بیشتر از نیم متر بود و عباس.

وارد روستای پیاز آباد می شید تا خونه ها رو تماشا کنید و با حال و هوای روستا بُر بخورید. دارید از بوی پِهِن و جیک جیک جوجه ها و صدای رعد و برق بدون بارون مست میشید که از صدای پارس خیلی خیلی خشن سگهای نگهبان خونه ها کُپ می کنید و همه ی زیبایی هایی که دیدید یکهو از یادتون می ره و تمام تصمیماتی که برای کارگرفتید کنار میزارید و فقط از خدا می خواهید از این محلکه خلاص بشید. چون می دونید بودن در کنار سگهای عصبانی ای که بیشتر از تعداد شما هستند و در فاصله ی نیم متری هرکدومتون ایستادند و در حالت دفاعی قرار دارن و بسیار هم برای کُشتی گرفتن از شما سنگین ترند و منتظرند تا دست از پا خطا کنید که بهونه ای برای صُفره کردن شکمهاتون داشته باشند، بسیار کاره خطرناکیه.

محسن پسره روستایی می گه نباید کاری کنید که عصبانی بشن و تو به این فکر می کنی که اگر الان عصبانی نیستند پس وقتی عصبانی اند چه شکلی اند و چه صدایی از خودشون خارج می کنن؟
به هر حال تو ترسیدی، محمد ترسیده، ممدعلی ترسیده، حسن ترسیده، عباس ترسیده، خوده محسن پسره روستایی ترسیده...ما ترسیدیم، همه ترسیدن، پس وقت پاره شدنه.



آدرنالین خونت زیادی زیاد شده. قلبت خیلی محکم داره می کوبه، طوری که به راحتی می تونی صداش رو از میون پارس و خِرخِر سگهای عصبی تشخیص بدی. اکسیژن بخاطر این شرایطی که وجود داره خوب به خون و بعد به بدنت نمی رسه؛ چون خوب نمی تونی نفس بکشی. کمبود اکسیژن یعنی سرگیجه، یعنی چشمهایی که دودو می زنه و نورشون کم شده. یعنی پلکهایی که سنگین شده و باز نگه داشتنشون سخته. یعنی ذهنی که خیلی از چیزهایی رو که با چشم داره می بینه نمی تونه تحلیل کنه و در آخر یعنی بیهوشی.


هنوز سرپایی. واق واق سگها واق واق نیست. شبیه اَخ تُفه. انگار با اینکارشون می خوان وخامت اوضاع رو بهت نشون بدن. داری به این فکر می کنی که چرا ثانیه ها انقدر کند شدن و چرا انقدر زمان کند می گذره. و چرا انقدر از دست تو هیچکاری بر نمی آد.

بزرگِ دِه بهترین وقت رو برای مُردن انتخاب کرده. همه ی اهالی دِه رفتن توی مراسم شرکت کنن و هیچکس نیست سگها رو کنترل کنه. آروم و تاتی تاتی کنان از میون سگها خودتون رو بیرون می کشید چون از قبل بهتون هشدار دادن که اگر سریع حرکت کنید یا حتی از اون بدتر، فرار کنید، تیکه بزرگتون گوشتونه. آخه تعریف سگ از دزد اینه: "هر آدمی که داره فرار می کنه دزده".

هنوز قیافه ی آخرین سگی که از دور حمله کرد تا بگیرت یادته. از اون دور که می اومد طوری محکم قدمهای سریعش رو برمی داره که انگار پونصد کیلو وزنشه. دهنش رو باز کرده و همینطور پارس می کنه. تو فقط نگاش می کنی و به این فکر می کنی که این می خواهد با تو چیکار کنه که انقدر سریع داره می آد. بالاخره می رسه؛ از روی چندتا سنگ بزرگی که جلوی راهش رو پله مانند کرده می پره و حالا دیگه فقط پنج متر باهات فاصله داره. عرقت سردتر شده و پاهات خشک. نمی تونی پلک بزنی و نمی تونی سرت رو بچرخونی تا ببینی بقیه دارن چی کار می کنن. نمی تونی و نمی دونی چرا. سرت پُر شده از صدای سگهایی که مثل گرگ می مونن. همه چیز اِسلوموشن شده. قانونی که یادت داده بودن عمل کرد. باورت نمی شه. چون فرار نکردی سگه کم آورد و پاهای جلوش رو طوری تو فاصله ی سه متری از تو کوبید زمین که انگار یک هیجده چرخ با بار بیست تُن و سرعت صد و بیست ترمز دستی کشیده و جلوی چشمهات چپه کرده. وقتی پاهاش رو کوبید روی زمین تا وایسته پای راست و جلوییش لیز خورد و رفت زیر بدنش و با صورت روی زمین کشیده شد. تعجب میکنی از اینهمه عصبانیت و اینهمه انعطاف. اون صدایی که تنت رو می لرزوند بعد از زمین خوردن به زوزه های ترحم برانگیز تبدیل شد. تعجبت بیشتر می شه وقتی می بینی محسن پسر روستایی رفته از خونشون که ما درست جلوی درش ایستاده بودیم نون آورده و جلوی سگها می ندازه و همشون آروم میشن. اگه بگم این سگهای عصبانی تنها غذایی که می خورن نونه حتمن دهنت باز می مونه.

با هر بدبختی که هست از چنگ سگها رها میشید. خیلی خسته اید. حسن میگه اون پسر عربه قبل از اینکه ما بیایم اینجا گفته بود با خودتون نون ببرید اما نگفته بود چرا. فکر می کنید کلی راه رفتید. برمی گردید به عقب نگاه می کنید تا ببینید چقدر راه رفته اید و چقدر از دِه رو دیدید. صورتتون کِش می آد. شما اصلا وارد دِه نشده بودید. اونجا ورودیه دِه بوده. تنها کاری که می تونید بکنید اینه که بگید من عمرا اگه تابستون هم با اینا بیام اینجا. و بعد شروع می کنید دست انداختن همدیگه که تو ترسیده بودی و من نترسیده بودم.

***

حالا تهرانم. دارم سرمایی که خورده ام رو نُشخوار می کنم و فیلمهایی رو که گرفتم می بینم. شاید بخواهی بدونی دارم به چی فکر می کنم!

به اینکه تابستون هم، گروه دوباره می ره ایلام. روستای پیاز آباد و روستای پله کبود. به ممرضا و سعید و ممدحسن و پسری که می گفت ‘نه میشینم و نه میرم بیرون’ و آرمان و دختر مُشتزن و دختر موکن و دختری که از دور یواشکی نگاه میکرد. به سگهایی که دفعه ی بعد مثل قبل پارس نمی کنن، یا اینکه حداقل دُم هاشون رو بالا می گیرن و پارس می کنن (یعنی دعوا ندارم). به مِدی مِدی گفتنِ بچه ها وقتی پاس می خواستن توی فوتبال. مِ رو یک ثانیه می کشیدن و بعد دی رو میگفتن. خودتون اضافه کنید لهجه ی لکی رو...

...بی خیال...توی امتحاناتون موفق باشید!

ارسال شده توسط آقای مهدی افروغ (موسسه آموزش عالی غزالی قزوین)


شما هم می توانید در گسترش جامعه دانشجویان ایران با ما همکاری کنید و اطلاعات خود را در تمامی حوزه ها برای ما ارسال نمایید تا با نام خودتان به اشتراک بگذاریم.
جزوات درسی، سوالات امتحاتی،سوالات کنکور ،دست نوشته ،مقالات و هر آنچه که فکر می کنید مورد نیاز یک دانشجو باشد را حتی کوچک در تمامی رشته ها برای ما ارسال کنید.
راه ارتباط ما و شما info@irstudent.ir

ابر واژه ها

| اردوی جهادی  | | با کاربران  | | مهدی افروغ  |
 

مطالب مرتبط


نظرات این مطلب
بخش نظر

       
    :نام  
    :ایمیل  
    :نظر  
  :امتیاز